عزیزای من

30 آبان 1388

دیگه آخرای آبانه هوا هم سرد و خشک و باد هم که دست بردار نیست...

نیما هنوز کاملا حالش خوب نشده به خاطر همین امروز هم نبردمش مهد ... مامان هنوز بر نگشته ...دیروز رفتیم  و حمیده و بچه اش رو دیدیم

یه دهختر خیلی کوچولو و ناز .. اسمش رو هم گذاشتن عسل

همه ی خاطرات روزای اول به دنیا اومدن کیمیا و نیما برام زنده شد

شیر نخوردناشون ... شب بیداریهاشون ... جمع شدن همه تو خونه ی ما و .... کلی چیزای دیگه

نیما یه هفته است که برای خوردن هر یه قاشق غذا حسابی منو اذیت می کنه کار من شده التماس برای خوردن یه قاشق غذا

اصلا وقت نمی کنم طرف اینرنت بیام ... همه ی ساعتهام انگار فرار می کنن

تا به خودم میام ظهره و بعد از نهار هم تا به خودم می جنبم شب شده

هر از گاهی که می خوایم بریم بیرون حسین ماشینو میده به من تا تمرین کنم ... انگار خیلی مونده تا من راننده بشم ... چون هر از گاهی یه اشتباه اساسی می کنم

البته از پارکینگ ما ماشینو در آوردن و تو همون جا پارک کردن کار خیلی سختیه چون پارکینگ پر از ستون و ماشینائیه که پارک شده و برای کسی مثل من که هنوز مهر گواهی نامه اش خشک نشده یکم سخته که بتونم به راحتی حسین پارک کنم یا از پارک بیرون بیام.

برای کیمیا و نیما چکمه خریدیم ... چکمه های کیمیا انقدر خوشگله که خدا می دونه یه جفت چکه ی سفید ساق بلند با کلی نگین و سگک ...

کیمیا شروع کرده به نماز خوندن ... دیشب می گفت منو فردا صبح از خواب بیدار کنین من نمازمو ادا بخونم منم امروز صبح یه ربع به هفت رفتم و بیدارش کردم پتو رو کشید رو سرش و گفت از فردا نماز می خونم بعد از یه ربع تازه بیدار شده میگه مامان من الان نماز بخونم ادا باید بخونم که متاسفانه فرصت نماز خوندن نداشت چون فقط نیم ساعت وقت داشت صورتشو بشوره صبحونه بخوره و آماده بشه به خاطر همین نمازش موند برای فردا صبح ...

فر دا جلسه ی اولیا و مربیان دارن احتمالا من خودم میرم

برای نیما برنج گرم کردم بدم بهش بخوره فعلا تا بعد

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ۳٠ آبان ،۱۳۸۸ - مامان

25 آبان سال 1388

وای خدا حساب روزو ماه از دستم در رفته

یعنی میشه یه روز تو خونه ی ما همه سالم باشن و صدای فین فین نیاد؟؟

مادر شوهر گرام و خواهر شوهر عزیرم هفته ی پیش اومدن ... زنعموی مادر شوهرم فوت کرده بود یکی دو روز اول رو مشغول رفتن به مسجد و مراسم بودیم بعدش هم که خواهر شوهرم برگشت و عزیز جون موندن...

الان هم که دارم اینو می نویسم به شدت مریض شده ... آنفولانزا گرفته و نای حرف زدن هم نداره ... یکی دو روز پیش نیما تب کرد و شروع کرد به سرفه و لرز که همچنان ادامه داره تا امروز و امروز هم نوبت عزیز جون بود که تبو لرز بکنه

خدا کنه زود خوب شه و حالش بدتر از اینی که هست نباشه ...

این چند روزی که نیم.ا تب و لرز داشت نه قرص می خوره و نه شربت ما هم برای پائین آوردن تبش دست به دامن شیاف شدیم و هر از چند ساعت یکی استفاده کردیم ...

دیشب به عزیز گفتم که یه قرص بهتون میدم ایشالا تا صبح بخوابین صبح میریم دکتر... به محض شنیدن این حرف نیما بدو بدو خودشو رسوند به در یخچال در یخچالو باز کرد و بسته ی شیافا رو آورد بیرونو گفت الان من یه قرص میدم بذار تو ک ...ت خجالت الهیییی من فدای پسرم

جالب اینجاست که هر کاری هم می کردیم و هر چی می گفتیم این رو بی خیال نمی شد و تصمیم داشت هر طور شده یکی از این شیافا رو خرج عزیز جونش بکنه نیشخند

کیمیا شبا سرفه می کنه و بینیش هم می گیره ولی خد ا رو شکر هنوز از تب و لرز خبری نیست ...

فعلا تا بعد قلب

 

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ٢٥ آبان ،۱۳۸۸ - مامان

5 آبان 1388

نمی دونم چرا چند روزه وقت اضافی میارم !!!!

امروز صبح رفتم باشگاه که تعطیل بود (همسر خانوم مربی مریض بود ) برگشتم خونه یکم خونه رو مرتب کردم و تمیزکاری و بعدش آماده شدم رفتم پیش خواهرم به جای ورزش امروز هم تا دم پاساژ پیاده رفتم که پیاده روی به حساب بیاد و یکم کالری بسوزونم ... و از اونجایی که حیفه این همه کالری بسوزونم و وزنم می ترسم که یه وقت زیادی کم بشه تو مسیر دو تا ساندویج و دو تا نوشابه ی خنک هم گرفتم و رفتم پیشش و نشستیم دوتایی با هم ساندویج و نوشابه رو در یک فضای بسیار خواهرانه خوردیم

ظهر رفتم دنبال نیما ... نیما یه لیوان جفت لیوان خودش پیدا کرده بود و می گفت من دوتا لیوان دارم و اون یکی رو که مال خودش نبود رو پس نمی داد به زور از دستش گرفتیم و پس دادیم و نیما تا خود خونه گریه کرد و خودشو زد ... منم مثل کسی که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده راست راهمو گرفتم و رفتم و اصلا هم تحویلش نگرفتم ... رسیدیم خونه انقدر گریه کرده بود با همون لباس فرم مدرسه افتاد رو تخت و تا من لباسامو عوض کنم خوابش برد ...

کیمیا همچنان به حرف گوش نکردن ادامه میده و امروز از املا نمره ی ١٨ گرفته بود ... این اواخر همه نمره هاش ٢٠ بود نمی دونم چرا امروز هجده شده بود ... عصبانی رو نوشته بود اتبانی ... بچه ها ...هاش جا افتاده بود ... فکر کنم حواسش سر کلاس جمع نیست ...

حسین مریض شده ... سرفه و گلو درد و بی حالی ... خدا رو شکر تب نداره ...

فردا میریم خونه ی دوستم آذر که عروس خالم هم هست ... آخرین بار که دیدمش ماه رمضون خونه ی مامانم بود که حامله بود با اینکه یه دختر کوچیک ۶ ماهه هم داره ...

کیف نیما رو انداختم تو ماشین هیچ لباس رنگی هم تا اونجایی که حواسم بود تو ماشین نبود یه حوله ی آبی روشن بود که اصلا فکر نمی کردم رنگش در بیاد که متاسفانه کیف نیما به شدت بد رنگ و بی ریخت شد

خواهرم گفت پویا یه کیف داره مال مهدشه البته فقط ده روز برده مهد بعدش دیگه تعطیل شد کیفش رو تو ماشین جا گذاشت و مجبور شدیم به خاطر ده روز آخر سال هم براش کیف بخریم که دیگه به دردمون هم نخورد چون عروسکی بود

منم گفتم بهتر بدین به ما من بدم نیما ببره مهد مطمئنن یه ماه دیگه یه بلایی هم سر این میاد ... دیروز به محض اینکه نیما چشمش به چشم خانوم مربیش افتاد با صدای بلند گفت این کیف پویاست برده مهد دودک (کودک) .. الان خودش کیف گنده خریده اینو  به من داده بیارم مهد دودک ... آخه بچه نمی تونی یکم آبرو داری کنی !!! (بی خیال بابا ...)

مربیش میگه نیما نمیذاره شعرهای دیگه رو بخونیم تا میایم شعر بخونیم نیما داد میزنه میگه شعر مورچه رو بخونیم ... و اما شعر مورچه

 

اتل متل یه مورچه ...

قدم میزد تو کوچه

یهو یه کفش ولگرد

پای اونو لگد کرد

مورچه ی پا شکسته

نمی تونه کار کنه

دونه رو انبار کنه

مورچه جون تو ماهی

عیب نداره سیاهی

خوب میشی زود الهییییییی

بعدشم یه کف مرتببببب

شبا هم به دست هر کدوممون یه دستمال کاغذی میده و میگه همه دستمال دارن؟؟؟  منو حسین و کیمیا هم یه صدا میگیم بععععله ... نیما وا می ایسته وسط اتاق دستمالشو تو دستش نگه میداره و میگه حالا همه دماغشونو با دستمالاشون پاک کنننننننن

هر کی هم این کارو نکنه نیما براش این کارو می کنه و حسابی از خجالت دماغش در میاد

وقتی حسین مریض میشه من چقدر بی حوصله میشم

خدا کنه زود خوب بشه

فعلا تا بعد و شب به خیر

 

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ٥ آبان ،۱۳۸۸ - مامان

اول آبان

سلاااام

دومین ماه فصل پائیز

چرا انقدر کند می گذره؟؟؟!!

نیما دیگه راه افتاده و هر روز صبح با هم میریم میذارمش مهد کودک ... موقع برگشتن هم کلی حرف برای تعریف کردن داره ... اینکه معین امروز منو زد منم هلش دادم علیرضا به من گفت تو پسر بدی هستی منم بهش گفتم تو خیلی بد جنسی و از این حرفاااا...

چند روز پیش رفتم از مهد بیارمش دست یه دختر کوچیکو گرفت آورد نشونم داد گفت مامان ببین این چه خوشگله... من اینو دوست دارم ... دختره هم حسابی خر کیف بود ( خدائیش دختر نازی هم بود )

روزای فرد از ساعت هشت و نیم تا ده و نیم میرم باشگاه ... فعلا فقط حرکات کششی تا بعد ببینیم چی میشه

راستی تو امتحان گواهی نامه هم بار چهارم قبول شدم ... دفعه ی اول رو نمی دونم برای چی ردم کرد من همه کارامو انجام دادم ولی آخرش ردم کرد و گفت باید دوباره بری تمرین

بار دوم تا از خیابون پیچیدم جناب سرهنگ فرمودن که یه پارک دوبله بزن که من متاسفانه آینه ی ماشینم خورد به آینه ی ماشینی که می خواستم ازش دوبله بگیرم و جناب سرهنگ هم گفت برو پائین تصادف کردی ...

بار سوم دوبله ام با فاصله ی زیاد در اومد

یعنی در واقع وسط خیابون دوبله زدم به اندازه ی یه ماشین از جدول فاصله داشتم

و بار آخر خوشختانه هیچ مشکلی نبود و قبول شدم

برای آقای مرتضوی هم به عنوان تشکر یه ادکلن خیییلی خوشبو خریدم خودم که خیلی خوشم اومد از بوش

نیما یکم لاغر شده نمی دونم چرا بعد از اون مریضی انقدر بد غذا شده همه چی رو نمی خوره هر چی هم بهش میدم از مزه اش خوشش نمیاد و بعد از یکی دو بار تو دهن چرخوندن تفش می کنه بیرون و اعصابمو خرد می کنه

دیروز منو حسین رفتیم واکسن آنلولانزا زدیم (اصلا هم درد نداشت)

و امروز هم که جمعه بود و ما تو خونه بودیم و نه جارو کردیم نه بچه ها رو حموم بردم و نه به کاری رسیدم ( چه روز کسل کننده ای ) حسین از ساعت ٣ خوابیده و منم حسابی حوصلم سر رفته

باید یه فکری برای شام کنم فعلا تا بعد

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ۱ آبان ،۱۳۸۸ - مامان

8 مهر 1388

سلام

اصلا حالم خوش نیست ... نیما مریض شده  دیشب رو نه حسین نه من و نه نیما نتونستیم بخوابیم ... الان هم هر ۵ دقیقه یه بار التماسش می کنم بذاره بینیشو با این قطره ها باز کنم تا بتونه نفس بکشه ولی زیر بار نمیره  از دستم فرار می کنه ...

یه چند روزی هست از دست حسین خیلی دلخورم ... هر بار نگاهش می کنم خودخواهیش بیشتر از همه چی به چشمم میاد ...

دیروز یه سوال تو یه سایت دیدم و اون این بود که اگه بفهمی امشب آخرین شب زندگیته  کدوم کار و کدوم حرف هست که باید تا الان میزدی و نزدی و الان می خوای که انجامش بدی تا دیر نشده ... یه همچین چیزی ( حالا چونه نزنین یکم این ور اون ور تر )

دیشب که سرمو گذاشتم رو زمین که بخوابم خواستم این سوالو از حسین بپرسم ولی نشد... یه فاصله ی زیادی بین خودمو اون حس می کنم که اذیتم می کنه ... خدا کنه زود بگذره چون از این حس زیاد خوشم نمیاد...

کیمیا هم که طبق معمول سالهای پیش هر روز صبح برای بیدار شدن و صبحونه خوردن بساط داره ...

رفتم باشگاه ثبت نام کردم و کلاسام از سه شنبه یعنی دیروز شروع شد که من دیروز خونه ی خواهرم بودم و نتونستم برم می مونه از فردا ایشالا ...

                                                                                                                                                                                                                                                                          نیما داره کارتن قطار کریسمس نگاه می کنه ... چطور می تونه یه کارتن تکراری و این قدر با دقت ببینه!!! من که صداش میاد حالم بد میشه

برای نهار یکم آش بلغور درست کردم واسه نیما خدا کنه حالش زود خوب بشه

فعلا تا بعد

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ۸ مهر ،۱۳۸۸ - مامان

4 مهر 1388

سلااام

ماه رمضون هم تموم شد عیدتون مبارک 

آخراش عجب بساطی بوداا ... حسین روز عید رو روزه گرفت گفت بمیرم هم روزه مو نمی شکنم امروز عید نیست !!!

مدرسه های کیمیا شروع شده و میره مدرسه نیما رو هم میذارم مهد کودک

امروز رفتم تو یه باشگاه ثبت نام کنم که خودم هم صبح ها برم اونجا که متاسفانه باز نبود

فردا دوباره یه سر میزنم اگه باز بود ثبت نا می کنم برم ببینم میشه منم سرم یه جایی گرم بشه یکم به فکر خودم باشم یا نه

وای چرا حرفام یادم رفت؟ فکر می کردم امروز یه عالمه حرف دارم اینجا بنویسم ولی پس چی شد؟

پریشب تو خونمون یه سوسک گنده بود رو کابینت که با دیدنش زبونم بند اومد حتی نمی تونستم به حسین بگم که چی دیدم ... بیچاره حسین از ترس من ترسیده بود

حسین بعد از کلی اسپری پاشیدن به این سوسک بد بخت و به درو دیوار کوبیدن خودش تونست سوسکه رو بکشه و ما رو نجات بده ...

خب دیگه انگار حرفم تموم شد برم نهارو گرم کنم الان کیمیا میاد

فعلا تا بعد

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٤ مهر ،۱۳۸۸ - مامان

21 شهریور 1388

داره تابستون تموم میشه

خیلی وقت بود این طرفا نیومده بودم راستش اصلا فرصت نمی کنم که بیام ... ماه رمضون و هزار تا کار ... افطارو سحرو صبحونه و نهار بچه ها ... با دهن روزه ... از یه طرف کلاسای آموزشگاه (برای رانندگی ) ...

فردا امتحان رانندگی دارم ... نمی دونم چرا انقدر استرس دارم ... به قول حسین همه که اولین بار قبول نمی شن ... ولی من می خوام همون بار اول قبول شم

رانندگیم خوبه هااا نه اینکه فکر کنین نمی تونم ... مشکلم تو راهنما زدن و نگاه کردن تو آینه است

مربیم میگه بزن بریم پارک دوبله ... یا علی میزنم میرم یه پارک می کنم عالی ولی بدون راهنمای سمت راست و استفاده از آینه .... فکر می کنین من قبول بشم؟

نیما رو می خوام  امسال بذارمش مهد ... یه مهد کودک پیدا کردم نزدیکه بهمون تا اونجا ده دقیقه راهه ... رفتم دیدم محیطش رو ... جای جالبی نیست ولی تنها راه نزدیک همینه بقیه خیلی از ما دورن ...

الان هم که چند روزه درگیر گرفتن آزمایشا هستم یکی بوده که ایشالا اونم فردا میبرم میدم و خلاص

خانوم مدیر مهدشون گفت اگه می خوای بیاریش قبل از مهر بیار که یکم به محیط عادت کنه الان زیاد شلوغ نیست... ولی با این اوصاف آزمایش دادن فکر کنم به همون اول مهر برسیم

امروز برای تست آخر رانندگی میرم و فردا صبح باید برم امتحان ... امروز یه کار دیگه هم دارم که باید برم لباسای فرم کیمیا رو تحویل بگیرم ... راستی لوازم التحریر و کیف هم براش گرفتیم ...

امروز انقدر سرم شلوغه که نمی دونم برای چی با این همه کار اومدم اینجا ... ولی یهو دلم خواست یه چیزی بنویسم و بگم که چرا خیلی وقته خبری ازم نیست و این طرفا پیدام نشده

البته خیلی وقتم نیستااا

پنج شنبه ی این هفته مهمونی افطاری دارم ... خدا کنه مشکلی پیش نیاد ... مشکل از نظر آشپزی میگم ... خیلی وقته مهمون زیاد نداشتم و یادم رفته باید چیکار کنم

خوب دیگه برم به درسم برسم باید دوباره آئین نامه بخونمو یه امتحان آئین نامه فردا صبح دارم

البته خوندما ولی نمی دونم چرا این همه می خونم ولی وقتی بهش فکر می کنم هیچی تو مخم نیست

بس که این بچه ها بدو بدو و بپر بپر دارن اصلا نمی تونم حواسمو جمع کنم

راستی امروز صبح که رفتم نمونه ها رو بدم آزمایشگاه ... موقع برگشتن پشت در که رسیدم ... صدای گریه ی نیما رو شنیدم ... زودی درو باز کردم و اومدم تو دیدم نشسته رو دوچرخه و های های گریه می کنه کیمیا هم رفته دستشویی ... میگم چرا گریه می کنی ؟ میگه اگه پلیس بیاد منو بگیره چی ؟‌آجی که نیست رفته دستشویی ... بچه هم یه چیزیش شده هااا ... آخه اینم دلیل میشه برای گریه اونم از این نوعش؟؟؟

برم دیگه

فعلا تا بعد

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٢۱ شهریور ،۱۳۸۸ - مامان

30 مرداد 1388

خوب امروز آخرین روزی بود که نهار خوردیم و از فردا ماه رمضون شروع میشه

فرا رسیدن ماه رمضونو تبریک میگم

خدا کنه تو این ماه رمضون بتونیم یه تغییرات مفصلی به خودم بدم ...

دارم گواهی نامه می گیرم سه چهار روزی رو رفتم کلاس آئین نامه و تو امتحانش هم قبول شدم از 8 شهریور کلاسای شهریم شروع میشه و باید برم آموزش ... میشه برام دعا کنین؟؟؟

قرار شده با آقای همسایه بریم تا ایشون رانندگی رو به من یاد بدن (آقای همسایه تو آموزشگاه رانندگی کار می کنه) و حسین همراه من خواهد بود

جلسه ای 45 دقیقه است که این 45 دقیقه رو قراره کیمیا و نیما بشینن تو خونه کارتون ببینن تا ما برگردیم ... راستش یکم نگرانم ... می ترسم مشکلی بوجود بیاد ولی بالاخره که چی ؟ کیمیا دیگه بزرگ شده حتما از پسش بر میاد ... می مونه یه مشکل و اون اینکه وقتی بریم موقع برگشتن احتمالا وقتی وارد خونه بشیم با یه خونه ی پوکحیده مواجه خواهیم بود باید خودمو برای دیدن هر نوع وضعیتی تو خونه آماده کنم ....

روزایی که من می رفتم سر کلاس حسین نیما و کیمیا رو می برد دنیای بازی تا اونجا حسابی بهشون خوش بگذره و به قول حسین این کلاسای آئین نامه برای ما گرون تموم شد چون هر روز میانگین 15 هزار تومن خرج بازی تو دنیای بازی می شد ... البته روز آخر زرنگی کرد و بردشون پارک بهشون هم گفته بود دنیای بازی بسته است ...

روز چهارشنبه که از کلاس اومدم بیرون با قیافه ی ورم کرده ی نیما از فرط گریه مواجه شدم ... نیما یه قطار می خواسته و حسین می گفت من هر چی پول داشتم خرج بازیشون کردم دیگه تو جیبم پول نبود به غیر از 5 تومن قطار هم این قیمت نبود وگرنه می خریدمش ... خلاصه با هزار جور کلک و شکلات و قرص نعنا اومدیم خونه ...

صبح پنج شنبه سر میز صبحونه نیما گفت بابا پول داری؟؟ حسین گفت نه ندااارم... نیما گفت ببینم ... حسین هم دستاشو باز کرد گفت ببین... نیما بلند شد روی صندلی جیب پیرهن حسین رو آروم باز کرد خم شد نگاه کرد و با خوشحالی جیغ کشید که وااای بابا تو پول داری باید قطار بخرییییی ...

حسین رفت برای خرید وسایل سالاد و چیزای دیگه موقع برگشتن یه قطار خیلی خوشگل هم برای نیما خریده بود که الان که روز جمعه است اون قطار تقریبا ازش چند تا تیکه ریل دربو داغون مونده و چند تا چرخ و  یه چند تا تیکه خورده ی دیگه ... دیروز از ظهر تا شب قطاره دووم نیاورد ... خیلی خوشگل بودا هم بوق می زد هم دود داشت هم چراغ داشت هم صدای قطار  .... ریلش هم انقدر بزرگ و زیاد بود که دور فرش وسط اتاقشون رو می گرفت

آها یادم رفت بگم دو تا ماشین روی واگنا بسته شده بود (مثلا بار قطار بود ) که الان از اونها به عنوان ماشین استفاده میشه و فعلا سالمن ....

وضعیت خونه ی ما الان : حسین خوابیده ... کیمیا داره برنامه ی تلویزیون ایران رو میبینه ... نیما هم داره کارتون ماهواره می بینه (از همه بدتر اینه چون هیچ وقت تموم نمیشه و وقتی این روشنه دیگه نمی تونیم به این سادگیا از دست این کانال خلاص بشیم )

فعلا تا بعد

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ۳٠ امرداد ،۱۳۸۸ - مامان

24 مرداد 1388

امروز سرما خوردم از صبح دارم عطسه  می کنم و آب بینیمو می کشم

وااای هنوز هیچی نشده خسته شدم از این کار  ...

نیما و کیمیا خوابیدن ... دیروز خیلی خسته شدن  آخه دیروز رفته بودیم باغ ... ظهر نهارمون رو بردیم باغ خوردیم و طرفای ساعت 5 بود که برگشتیم (زوده؟) آخه با بچه ها زیاد نمیشه موند ... نیما شیر می خواست و من شیر با خودم نبرده بودم حسابی هم کثیف شده بود ...

ساعت 5 که اومدیم خونه همسایه مون که ما رو دید و سلام احوالپرسی کردیم با تعجب گفت دارین میرین یا میاین؟؟؟ (یعنی انقدر زود بود!!)

برگشتیم خونه بچه ها رو بردم حموم لباسای حسین رو که شسته بودم اتو کردم  نیما چرتش گرفت رو مبل و خوابید و یهو تلفنمون زنگولید ... خواهرم که باهاشون رفته بودیم بیرون نهار خورده بودیم(خواهر کوچیکه) گفت میاین شام بریم بیرون پیتزا بخوریم؟؟؟ ما هم گفتیم بععععععله ... از طرفی من برای شام و نهار امروز حسین استامبولی بار گذاشته بودم که مجبور شدم نگهش دارم برای نهار امروز  خودمونو وحسین ....

رفتیم  یه پیتزای خوشمزه خوردیم و تو پارک بچه ها کمی بازی کردن و برگشتیم....

نیما تموم شب نذاشته بخوابیم به زور خودشو می تپونه تو تخت ما و انقدر هم ناجور می خوابه منو حسین مجبور میشیم یه گوشه کز کنیم و ایشون چهار طاق می خوابن ...

از امشب هر کی سر جای خو دش ... یعنی  که چی !!!

باید بریم برای کیمیا لوازم التحریر بخریم ... نیما رو هم باید ببرم تو یه مهدی ثبت نام کنم... از امسال دیگه باید بره مهد تو خونه خیلی اذیته بچه ام ...

راستیییییییی .... خانواده ی همسری تشریف بردن منزل خودشون ... البته هنوز منزل خودشون نه منظورم این بود که مهمونی اینجا تموم شد ... رفتند دماوند خونه ی یکی از دوستاشون ... برادر شوهرم و جاریم هم رفتن شمال به خاطر همین نمی تونن برن تهران اونا رو ببینن ... فکر کنم یه روز سه شنبه اونجا باشن و چهارشنبه باید برگردن خونشون ... (ایشالا تو خونه ی خودشون خوش باشن)

تموم شد دیگه  فعلا تا بعد قلب

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٢٤ امرداد ،۱۳۸۸ - مامان

16 مراد 1388

امروز جمعه است

نیما چند روزه درست غذا نمی خوره و لاغر شده

کیمیا هم که قربونش برم از وقتی مهمون داریم دیگه به کل یادش رفته که من مادرشم و باید تو یه مواردی حرف گوش کنه

و اما حسین...

چند ساله ازدواج کردم؟؟؟؟ نزدیک ١۴ سال... هر سال تابستونا سه ماه مهمونداری کردم ... زمستونا یه ماه مادر شوهرم مهمونمون بوده به ندرت شده که این سفر زمستونی کنسل بشه و نیاد ... بیشتر عیدهای این ١۴ سال مهمونمون بودن و مهمون بودنشون بیشتر از یه ماه طول کشیده ... همیشه سعی کردم راحت باشن ... من نمیگم انقدر خوب بودم که با جان و دل این کارو کردم ... هیچ وقت بی احترامی نکردم همیشه ازشون استقبال کردم ... آوردم برداشتم ... از مهمونهاشون تو این روزاا پذیرایی کردم وقتی رفتن مهمونی کارایی رو که مونده لباسایی رو که نشسته شده انجام دادم و شستم ...

و اما حسین... وقتی اونا اینجا هستند انگار یادش میره خانواده داره... بی تفاوت عینهو مجسمه ... صبح میره شب میاد .. شب هم که میاد سر کارای خودش انگار اصلا ما رو نمی شناسه ... وقتی قراره جایی بریم با هزار غر میریم ... اون نیم کارایی رو که قبلا انجام می داد وقتی مهمون داریم به زور انجام میده ... فکر کنم فکر می کنه الان که اونها پیش ما هستند دیگه زیاد لازم نیست حضور داشته باشه و این براش یه جور آزادی به حساب میاد چون من الان یه نفرو دارم که تو خونه باشه...

در طول هفته من خونه رو یکی دوبار جارو می کنم هر روز هم این جارو شارژی تو دستمه و... آخر هفته ها حسین خونه رو جارو می کنه و من کارای گرد گیری و تمیز کردنی رو انجام میدم ... ولی  تابستونا باید هزاری التماس کنم که تو رو خدا بیا یکم به کارا برسیم من تنهایی از پسشون بر نمیام ... دو تا بچه دارم کلی کار دارم وقتی مهمونم باشه کارای اونا هم که باشه چند برابره کارا.... خونه انقدر کثیف میشه هر چقدر می شورمو می سابم تمیز نمیشه ... روزی سه بار توالت رو می شورم و خشک می کنم  ولی هر بار میرم  دستشویی خیس و کثیفه ... کاش یکم فکر می کردن که منم آدمم...(بیشتر مد نظرم حسینه)حالم از اوضاع خونه به هم می خوره ... پتو ها کثیفه ... رو فرشی بدتر ... ملافه ی مبلا ... رو تختی ... درو دیوار ... تراس ... آشپز خونه ... دست و دلم به کار نمیره .... از خونمون بدم میاد ... من یه ماه پیش همه چی رو تمیز کردم ... ولی الان به هر چی نگاه می کنم لک و چرکه ...تو این یه ماه هم هر چقدر تمیز کردم انگار فایده نداشته ...

مادرشوهرم بارها پیش جاریهام رفته گفته حسین و من زندگیمون سرده ... طوری که جاری وسطیم چند بار غیر مستقیم خواسته کمک کنه تا سردی بین منو حسین برطرف بشه ...خوب با توجه به رفتارای حسین وقتی اونا اینجا هستند این فکرا اجتناب ناپذیره ...

یه بار جاری کوچیکه بهم گفتن بیا سعی کن عاشق حسین بشی ... اون موقع  شاید اونم حس گرمی نسبت بهت پیدا کنه ... چشمام چهار تا شد از شنیدن این حرف ... من نمی گم منو حسین خیلی عشقولانه و صدر در صد داغ با هم زندگی می کنیم ولی  یه چیزایی تو زندگیمون داریم که دلمون رو گرم کنه به ادامه اش ...

می دونم کار داره  قرض داره مشکلات داره به قول خودش آفریده شده مشکلات همه رو حل کنه (حالا اگه منم یکم مشکلاتم تو صف بمونه  شاید زیاد براش مهم نباشه) شوهر بدی نیست هر چند بارها بهش گفتم شاید پسر خوبی باشی دوست خوبی باشی کارمند و همسایه ی خوبی باشی ولی شوهر خوبی نیستی (تو دلم قبولش ندارم) شوهر خوبیه فقط کاش من ظرفیت تحمل بالاتری داشتم

آدم تشنه دنبال آب می گرده کاش حسین بدونه نشون دادن لیوان آب پر تشنگی هیشکی رو برطرف نمی کنه...

این پست فقط برای این بود که یکم حرف بزنم دلم خالی بشه ... خیلی حرفها تو دلم هست که نمی تونم بگم...

حسین میگه عقده ای شدی ... حسرت زندگی مردم  رو می خوری ...این حسرت خوردن باعث شده که اینجوری باشی ... عقده ی چی دارم من؟؟ عقده ی اینکه این همه مرد زناشون رو دوست دارن و نمیذارن آب تو دلشون تکون بخوره ؟ حسرت چی می خورم؟ این که دو نفر می شینن با هم حرف میزنن و میگن می خندن؟

تو اصفهان که بودیم یه بار تو میدون نقش جهان نشسته بودیم . حسین و سمانه و کیمیا رفته بودن وسایلا رو بذارن تو ماشین ... مامان حسین بهم گفت : من نمیگم تو اخلاقت بده .... به خدا من خودم هم همچین خوب نیستم ... ولی دیدم رفتار فلانی و فلانی (جاریهام) با شوهراشون رو اونا خیلی حواسشون به شوهراشون هست ... خواستم بگم البته شوهراشون هم حواسشون به زناشون هست .. ولی روم نشد بگم من خیلی گدایی ابراز علاقه از طرف حسین رو کردم و دیگه  خسته شد م ...میگه تو مثل منی شوهر هامون همیشه از دستمون ناراضی هستن ...(خودشو هم قاطی می کرد به من که من ناراحت نشم ) می خواستم خیلی حرفها بزنم ولی اون لحظه فقط لبخند می زدم و سرمو تکون می دادم ... یه بار هم با خنده گفتم مامانت دلت برای پسرت بیشتر می سوزه ها .. پس من چی ؟ اونم گفت نه به خدااااا تو برام مثل سمانه عزیزی .... خوب معنی عزیز بودنو هم فهمیدیم ...

مگه من کم تو این زندگی از خودم گذشتم واسه خاطر حسین و بچه ها ؟ من چی دارم ؟؟

حرف زیاد دارم که قلمبه شده تو دلم ... ولی نمیشه گفت ... تا اونجایی که تونستم حرفامو سانسور کردم ...اینم از خود سانسوری من ...

 

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ۱٦ امرداد ،۱۳۸۸ - مامان